![]() |
![]() |
|
| بار الها ! تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم ... مگرم سوی تو راهی باشد |
|
خدایا ...
خود تو بودی ... خود تو ... که وقتی سرشار بودم از نفرت و آزار ... یادم دادی دوست داشتن را که چگونه دوست بدارم و به بهانه ای زندگی کنم و چه شیرین به من چشاندی طعم این واژه را که تنها یک واژه نیست وقتی می گویی " دوستت دارم ..." که دنیای تو همین دوست داشتن است ... زندگی می کنی با دوست داشتنت ... و چقدر خوشبختی ... خدایا دوستت دارم دوست دارم ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:38 توسط مجنون خدا |
|
|
چه آسان می گذرند این روزها ... و چه سخت زبانم بند آمده . چه سراسیمه میگذرند این لحظه ها ... و چه آرام مینشینند بر دلم .چه زیبا مرا میبخشایی ... و چه کریه نافرمانی ات می کنم. چه مردانه بر خاطرت می مانم... و چه ناجوانمردم در به یاد داشتنت. چه مهربان دست مرا میگیری... و چه نامهربان رهایت میکنم. چقدر بزرگی تو ... و چقدر ناتوانم در درکت. چه ... چقدر من پستم ... چقدر من پستم چه بی نظیری تو گرفته ای دستم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:52 توسط مجنون خدا |
|
|
الهی می دانم که از جماعت نادان بندگان تو هستم می دانم که هیچ فهمی از حکمت خالقیت تو ندارم می دانم که میان عقل و وهم را نمی توانم درک کنم می دانم از آن دسته افرادی هستم که هیچ تلاشی برای دانستن نکرده ام میدانم که نخواستم بدانم میدانم که تورا بسیار چشم به راه گذاشتم می دانم که نمیدانم چقدر مرا دوست داری می دانم که ... و در نهایت خیلی نمیدانم ! حال با این بنده جاهلت چه میکنی؟ مگر نه اینست که همه را محبتی است نزد تو و مگر نه اینست که دوست می داری مخلوق خود را حتی به عیب ... و مگر بالاترین نعمتت که سلامتی است را به بندگان جاهلت هدیه ندادی؟ و سفارش نکردی که عرشیان و فرشیان هم به آن عمل کنند که شنیدم فرمودی : و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما الهی منتظر سلامت نشسته ام نمیدانم که باید از کجا شمیم این سلام را دریابم نمی دانم که کی باید این سلام را پذیرا باشم نمی دانم که چه باید بر سر راه این سلام قربانی کنم نمی دانم کی باید به دنبال این سلام بگردم نمی دانم کجا باید ... نمی دانم چگونه این سلام را باید در آغوش کشم نمی دانم ... آری نمی دانم اما ... می دانم از رحمت تو بی نصیب نخواهم ماند می دانم از نگاه عاشقانه تو محروم نخواهم شد می دانم از عنایت مربی بودنت جدا نمی گردم می دانم از مرتبه مخلوق تو بودن هرگز رهایی ندارم می دانم که دیگر نمی دانم الهی کاش ازین معرکه آزاد شوم الهی دوستت می دارم زیرا قبل ازینکه تورا دوست بدارم تو مرا دوست داری ای که در همه مراتب پیش تری ای که مقصد هر کاری الهی بارها به خود گفتم : گمان نبر که فراموش عرشیان شده ای تو از میانه خاکی نه در میانه خاک ! الهی هر گاه تو را فراموش کردم خود را تلخ ترین مخلوقات یافتم هرگاه نگاهم را از تو گرفتم خفاش صفتانه به سمت منجلاب رفتم هر گاه غیر تو گفتم غیر تو شنیدم چگونه میشود از غیر تو تو را جویید ؟ الهی آنقدر خسته ام که تمام روحم می خواهد ازین جسم فرار کند آنقدر خسته ام که توانای تکاندن این غبار آتشفشان عصیان را از دل ندارم راستی گفتم دل ... می دانم خانه ات را آلوده کردم می دانم جایی را که تنها برای خود آفریدی به اجاره غیر تو در آوردم می دان که آنقدر ضعیف بودم که این مستاجر را نتوانستم بیرون کنم می دانم که این دل را معامله کردم در این بازار ناچیزی ... می دانم که ارزان فروختم می دانم که هدیه دادی و من با آن تجارت کردم می دانم که بد کردم الهی از ندانم ها گفتم و از دانستن هایی که بارها و بارها از ندانستن بدتر بودند حال فقط من ماندم و این سوال : مرا میپذیری؟ .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:38 توسط مجنون خدا |
|
|
سلام
سال نوتون مبارک ... واقعا بخاطر تاخیر طولانیم منو ببخشید نیومدم چون شاید واقعا حرفی واسه گفتن ندارم ... ولی تو قسمت نظرات آپ قبلیم یه بنده خدایی مطلب قشنگی نوشته بود حیفم اومد ننویسمش قبلشم ازین آقا/خانم ای که با عنوان "یا الله مددی" این مطلب قشنگو نوشته تشکر میکنم : یا الله مددی بخوان ما را منم پروردگارت , خالقت از ذره اي نا چيز صدايم كن مرا آموزگار قادر خود را قلم را، علم را، من هديه ات كردم بخوان ما را منم معشوق زيبايت ... منم نزديك تر از تو به تو ... اينك صدايم كن رها كن غير ما را، سوي ما باز آِ منم پرو د گار پاك بي همتا منم زيبا ... که زیبا ینده ام را دوست میدارم ... تو بگشا گوش دل , پرورد گارت با تو مي گويد : تو را در بيكران دنياي تنهايان , رهايت من نخواهم كرد بساط روزي خود را به من بسپار, رها كن غصه يك لقمه نان و آب فردا را تو راه بندگي طي كن عزيزا, من خدايي خوب مي دانم تو دعوت كن مرا بر خود به اشكي, يا صدايي ميهمانم كن كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست ميدارم طلب كن خالق خود را , بجو ما را تو خواهي يافت كه عاشق ميشوي بر ما و عاشق مي شوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد قسم بر عاشقان پاك باايمان, قسم بر اسب هاي خسته در ميدان, تو را در بهترين اوقات آوردم ... قسم بر عصر روشن , تكيه كن بر من قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور قسم بر اختران روشن، اما دور رهايت من نخواهم كرد بخوان ما را , كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟ تو بگشا لب تو غير از ما، خداي ديگري داري؟ رها كن غير ما را آشتي كن با خداي خود , تو غير از ما چه مي جويي؟ تو با هر كس به جز با ما، چه مي گويي؟ و تو بي من چه داري؟هيچ! بگو با من چه كم داري عزيزم، هيچ!! هزاران كهكشان و كوه و دريا را و خورشيد و گياه و نور و هستي را براي جلوه خود آفريدم من ولي وقتي تو را من آفريدم بر خودم احسنت مي گفتم تويي زيباتر از خورشيد زيبايم, تويي والاترين مهمان دنيايم كه دنيا، چيزي چون تو را، كم داشت تو اي محبوب تر مهمان دنيايم نمي خواني چرا ما را؟؟ مگر آيِا كسي هم با خدايش قهر ميگردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشكستي ببينم، من تو را از در گهم راندم؟ اگر در روزگار سختيت خواندي مرا اما به روز شاديت، يك لحظه هم يادم نميكردي به رويت بنده من، هيچ آوردم؟؟ كه مي ترساندت از من؟ ... رها كن آن خداي دور, آن نامهربان معبود, آن مخلوق خود را اين منم پرور دگار مهربانت، خالقت, اينك صدايم كن مرا،با قطره اشكي به پيش آور دو دست خالي خود را ... با زبان بسته ات كاري ندارم ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم غريب اين زمين خاكيم آيا عزيزم، حاجتي داري؟ تو اي از ما كنون برگشته اي، اما كلام آشتي را تو نميداني؟ ببينم، چشم هاي خيست آيا ،گفته اي دارند؟ بخوان ما را بگردان قبله ات را سوي ما اينك وضويي كن خجالت ميكشي از من بگو، جز من، كس ديگر نمي فهمد... به نجوايي صدايم كن بدان آغوش من باز است ... براي درك آغوشم شروع كن يك قدم با تو تمام گامهاي مانده اش، با من ... خیلی محشر بود ... واقعا نمیدونم چطور ازین بنده خدا بابت نوشته قشنگش تشکر کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 12:48 توسط مجنون خدا |
|
|
دلم به تاخت برو...!
بی مکث بتاز!در پیش رو غباری نیست! همین هوای خوش سحرگاه تو را بس! به تاخت برو,به تمنای دل نه به خواهش تن ,تا سپیدی صبح عزم تماشا کن! روبه رو دریاست ,یا کوه, یا دشت! ملالی نیست!... تا تو بخواهی ,توان درتوانی! تا بینهایت! دلم به تاخت برو وزش لطف دوست را, چون نسیم بر پوست نازک حس,لمس کن.بگذار تورا بنوازد.دم به دم,مهر است که تو نفس میکشی,سرمست از ذوق وصال,رقص کنان برو , تا هیچ اندوهی به گرد عبورت نرسد و هیچ فلسفه ای فرصت تفسیر نیابدوهیچ قاعده ای تورا در خود حبس نکندو هیچ فرمانی تورا نشکند! دلم به تاخت برو, اما... به یاد بسپار...! به یاد بسپار نهالی را که کاشتی, مراقبت کنی! اسبی را که رام کردی زین کنی! دلی را که ربودی به یاد آوری! این است رسم دلدادگی.. به یاد بسپار تو از قبیله خاکی , نه باد! گر چه چون باد میتازی! ولی هرگز از آنچه میبینی بی تفاوت گذر نکن به پیام هر موجودی دل بسپار! به دلی که به تو مانوس شده , به الفتی که میان هر موجودی به موجود دیگر هویدا شده ,گرم شو! دستی را که با مهربانی به سوی تو کشیده رها مکن! توجه و شوق کسانی را که به تو دل سپرده اند , حرام مکن... به آنکه محتاج شنیدن گفته های نگفته است , فرصتی برای گفتن بده , و به آنکه نیاز دارد تاریکی را به تنهایی بپیماید تا بیاموزد, شمعی برای روشنی راهش پیشکش کن! گاهی روغنی در چراغ وامانده در راهی بریز! مثل یک کلمه روشن یا یک درود یا قدمی در راه خیز,زنده و پوینده باش! به یاد بسپار کوزه ای را که از آن نوشیدی,نشکنی ! و چشمه ای را که به پای تو جوشیده گل آلود نکنی ! زیر سایه سار درختی اگر نشستی درخت و خالق را سپاس گویی و در پرتو نور و گرمای آفتاب اگر قرارگرفتی همواره از گرمی مهر بگویی و گرم تر بمانی! دلم به تاخت برو و باز هم برو, افق را بشکاف و از تصور هر تصویری رد شو! ولی مراقب باش دلی را نشکنی!... زهری به کام شیرین کسی نچکانی! آشنایی را با زمین و زمینیان بیگانه نکنی! و غریبی را بی عنایت دوستی و همراهی در غربت رها نکنی! دل من به تاخت برو ولی هرگز مگو "من"! تا اگر روزی دست نیازمندی را گرفتی , روح دردمندی را التیام بخشیدی, نا امیدی را امیدوار کردی , به یاد آوردی و دوست داشتی, بدانی که تو به ابتدای روشنایی قدم گذاشته ای و ازین لحظه به بعد هر چه هست زیبایی ,نیکی و لطف است! پس تردرد نکن و تا آنجا که نور درون هدایتت می کند , تا آنجا که غباری نیست, تا سپیده دم همراه نفس های سحر خیز صبح روشنی به تاخت برو و لحظه ای مکث نکن... . تا تو بخواهی ,توان در توانی! دلم نوشت و باز هم گفت همگان بدانید! گفته باشم "دلم به تاخت برو ... " .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 17:6 توسط مجنون خدا |
|
|
شقایق گفت با خنده : نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی... نه با این رنگ و زیبایی... نبودم آنزمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی ازروزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت ,تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ,تنم در آتشی میسوخت ز ره آمدیکی خسته ,به پایش خار بنشسته وعشق از چهره اش پیدای پیدا بود... ز آنچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش, اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم, بگیرند ریشه اش را وبسوزانند شود مرهم برای دلبرش ,آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گل اش بوده ... و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد بسوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او میرفت و من در دست او بودم و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد پس از چندی هوا چون کوره آتش, زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش ,تمام ریشه ام میسوخت به لب هایی که تاول داشت گفت : "اما چه باید کرد ؟ در این صحرا که آبی نیست ... به جانم هیچ تابی نیست... اگر گل ریشه اش سوزد که وای من! برای دلبرم هرگز دوایی نیست... و از این گل که جایی نیست..." خودش هم تشنه بود اما!!! نمی فهمید حالش را ,چنان میرفت و من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم... دلم میسوخت اما راه پایان کو؟ نه حتی آب! نسیمی در بیابان کو؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت که ناگه روی زانو های خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ... کمی اندیشه کرد, آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه اش با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت... اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد ... زمین و آسمان را پشت و رو میکرد و هر چیزی که هر جا بود با غم روبرو میکرد
نمیدانم چه میگویم به جای آب ,خونش را به من میداد و بر لب های او فریاد... بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل ...
و من ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد... ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 1:23 توسط مجنون خدا |
|
|
برای گفتن من ، شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست دیریست که از خانه خرابان جهانم چلچله ای نیست در حسرت دیدار تو آواره ترینم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:58 توسط مجنون خدا |
|
|
دست غريقی به دست توست ، كه دريا
در پي آن طعمه ، در تلاش و تكاپوست . دست غريقی به دست توست ، كه هر موج می زندش مشت ، می كَندَش موي ، می دَرَدش پوست ! هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ، هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج . می كُشدت درد ، می كِشدت آب ، بر سر و روی تو تازيانه امواج ! زور تو ناچيز و زور موج زياد است راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست . دست تو از دست او جدا شدنی نيست رشته ای از جان او به جان تو بسته ست ! طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ، حمله موجت ميان ورطه كشانده ست . گاه ، يقين می كنی ، كه اينك ، تا مرگ ، فاصله ای جز يكی دو لحظه نمانده ست ! دير زمانی است ، اين غريق ، دريغا سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست در تو ، شگفتا ! هنوز ، در دل گرداب ذره ای از گرمی اميد ، نمرده است !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:49 توسط مجنون خدا |
|
|
این جهان به لانهی ماران مانند است...
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که همچنان که تورا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:23 توسط مجنون خدا |
|
|
در پشت چار چرخه ی فرسو ده ای، کسی خطی نوشته بود:
« من گشته ام نبود!
تو دیگر نگرد،
نیست!»
این آیه ی ملال در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت چشمم برای این همه سرگشتگی گریست. چون دوست در برابر خود می نشاندمش تا عرصه ی بگوی و مگو می کشاندمش:
- در جستجوی آب حیاتی؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟
دوست؟ ...
ما نیز گشته ایم
« و آن شیخ نیز با چراغ همی گشت...»
آیا تو نیز , چون او « انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جست و جوست. پویندگی تمامی معنای زندگی ست.
هرگز
نگرد نیست ...
فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 15:40 توسط مجنون خدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اینجا حرف حرف خداست
منو اینجا تنها نذار ... کمکم کن |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|